الهی ، زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم ، کرم بُود.
الهی ، تو دوست می داری که من تو را دوست دارم با آن که بی نیازی از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این همه احتیاج که به تو دارم.
الهی ، من غریبم و ذکر تو غریب . و من با ذکر تو اِلف گرفته ام ؛ زیرا که غریب با غریب الف گیرد.
الهی ،مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد.
الهی ، اگر فردا گویند چه آوردی ؟ گویم:خداوندا،از زندان،موی بالیده و جامه ی شوخگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد . مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:40 توسط دو دوست |