بتراش ای سنگ تراش روی سنگ قبر من عکس زیبای نگارم بتراش بتراش ای سنگ تراش آخرش شدم فداش عمرم ُ دادم به پاش بتراش ای سنگ تراش . جای اسمم روی قبریه قلب خالی بتراش بنویس رو اون اسیر با یه قلب از دنیا سیر سنگ تراش جای تولدم رو خالی بگذار توی این دنیای پر رنگ و ریا سنگ تراش واسم تولدی نبود بتراش ای سنگ تراش روی سنگ قبر من حرفی از جدایی دل نزنی ننویسی منو رسوا نکنی زیر اون قلب تهی بتراش ای سنگ تراش آخرش شدم فداش عمرمُ دادم به پاش سنگ تراش آروم بکن توی این دنیای پیریه خواب راحت ندیدم بزار من بخوابم و سنگ تراش تو بتراش آخرش پیر شدم بس که از جوونی ام سیر شدم آخرش دیدی که من شدم فداش عمرمُ دادم براش بتراش که زنده بودم واسه یار بتراش ای سنگ تراش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:49 توسط دو دوست |
به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید، دل من گرفته اینجا ز غبار این بیابان، هوس سفر نداری؟ همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان؟ به هرآن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم... سفرت به خیر اما، تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را، برسان سلام ما را، برسان سلام ما را...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:7 توسط دو دوست |
الهی ، زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم ، کرم بُود.
الهی ، تو دوست می داری که من تو را دوست دارم با آن که بی نیازی از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این همه احتیاج که به تو دارم.
الهی ، من غریبم و ذکر تو غریب . و من با ذکر تو اِلف گرفته ام ؛ زیرا که غریب با غریب الف گیرد.
الهی ،مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد.
الهی ، اگر فردا گویند چه آوردی ؟ گویم:خداوندا،از زندان،موی بالیده و جامه ی شوخگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد . مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:40 توسط دو دوست |